شبانه

یله
بر نازکای چمن
رها شده باشی
پا در خنکای شوخ چشمه ای
و زنجره
زنجیره بلورین صدایش را ببافد.
در تجرّد شب
واپسین وحشت جانت
نا آگاهی از سرنوشت ستاره باشد
غم سنگینت
تلخی ساقه علفی که به دندان می فشری،
همچون حبابی ناپایدار
تصویر کامل گنبد آسمان باشی
و روئینه به جادوئی که اسفندیار،
مسیر سوزان شهابی
خط رحیل به چشمت زند
و در ایمن تر کنج گمانت
به خیال سست یکی تلنگر
آبگینه عمرت
خاموش
در هم شکند...
احمد شاملو