نیما کریمی *: انگار نه انگار کسی در کنار دستمان از بی آبی گلویش خشکیده است.
انگار نه انگار که دیگر طبیعت توان بودن را ندارد، و دیگر رود توانی برای جاری شدن،
انگار نه انگار که آینده ای هم هست و باید زندگی کرد...
چرا فکر می کنیم همیشه در این عالم فقط کودک نیجریه ای و یا فرد سودانی به خاطر آب می میرد.
فکر نکنم که در این جهان هستی کسی یا ملتی نزد خداوند عزیز تر باشد و یا از چشمه آب حیات نوشیده است که خیالشان از این بابت راحت گردد، همچنین کسی دیگر نیز از مرحمت خداوندی مستثنی نیست، هرچه هست تدبیری است که خودمان برای خودمان اندیشیده ایم.
سرمان را در لاک مدرنیته فرو کرده ایم و توجیهی برای اعمالمان قرارش داده ایم، توهم صعود داریم اما با شتاب بسیار درحال سقوطیم.
آنقدر اهداف برایمان مهم شده است که واقعیت را نمی بینیم و نه دلمان می خواهد درکش کنیم، واقعیتی که بیانش آسان است اما قدم برای بهبودی بخشیدنش مشکل.
می خواهیم بهشتی بسازیم که در فردایی نه چندان دور جهنم فرزندانمان می شود!! عصر آرمانی که برای جرعه ای آب باید جنگید، آینده ای که درختان خشکیده، اِلمانی در بافت فرسوده شهر ها هستند.
آری این همان عصر آرمانی است که با اشتیاق فراوان به سویش در حرکتیم و آرزوی رسیدنش را داریم.
اعمالی که تنها در قاب قانون زیبا هستند، قوانینی که مملو از پاسداری محیط طبیعی و مدیریت آن است، دست محکمی را می طلبد که قاطع باشد، و دست رد به سینه ظالمان بر طبیعت بزند، اما قانونی که حکمش، بر چها رچوب تخریب گری و نابودی هیچ تاثیر قابل توجهی نداشته باشد به منزله انشاء کودکانه است و دست آویزی برای خواسته منفعت طلبان.
خواسته هایمان را به حکم نیاز پوشاندیم و برای رسیدن به آن زیستگاه مان را نابود ساختیم، اما چشم ها را بر آینده ای که در پیش است بستیم.
آری خواه و نا خواه تبدیل به موجوداتی شدیم که در عالم زیستن سود می برند و زیاده خواه شده و زیان می رسانند، واژه ای که حتی کودک هم از بردن نام آن واهمه دارد.
قالب هایی را به مثال تمدن چندین هزارساله یافتیم و کالبد نارس اندیشه هایمان را درون آن زیبا ساختیم، کالبدی که از عریانی خویش می ترسد.
اما حالا دیگر کارمان از قالب ها گذشته، نیاز، ما را در عالم واقعی قرار داده و ما تازه به دنبال راهی هستیم که این زخم را برایمان التیام بخشد، زخمی که ناشی از سرِ خورده به سنگ است.
جای بسی تآمل دارد که چطور آنقدر زندگیمان در توهم و زیبایی این قالب ها فرو رفته که دیگر خودمان هم باور داریم که واقعا راه درست را پیش گرفته ایم.
در تمام کتاب ها تفاسیر گرانی از تمدن و تاریخ در مقدمه آنها آمده است، اما جزء دست نخورده ترین صفحات هستند، چون در دوران منفعت پرستی امروز هر چیزی که دست و پا گیر باشد محکوم به نابودی است، صفحاتی که شرح حال اجدادمان هستند و میگویند که نیاکانمان به اندازه نیازشان مصرف می کردند و قناعت پیشه بودند، اما امروزه با عریض و طویل تر شدن شهر ها و سرسام آور شدن نیاز ها دیگر قناعت معنا و لعابی ندارد، اگر هم باشد در همان قاب جا خوش کرده است.
امروزه بنا به حکم نیاز، بانگ شعارها برپاست، ما شعارها را تاجایی که گلویمان پاره شود فریاد می زنیم، اما حاضر به گذاشتن یک گام در راه اصلاح نیستیم. آری ما چشم هایمان را بستیم وقتی آب زاینده رود خشک شد، وقتی ارومیه دریاچه اش به بیابان نمک تبدیل شد، حالا ما ماندیم و یک توهم زیبا که رو به نابودیست.